X
تبلیغات
.:.صریر.:.
تاريخ : پنجشنبه هفتم فروردین 1393 | 11:43 بعد از ظهر | نویسنده : صریر


من نام کسی نخوانده ام الا تو

با هیچ کسی نمانده ام الا تو

عید آمد و من خانه تکانی کردم

از دل همه را تکانده ام الا تو


کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند

چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران که می بارد شما را تر کند

 

امسالم و پیرارم و پارم رد شد

از شهر جوانی ام قطارم رد شد

مانند زنی سبزه  بهار عمرم

زنبیل به دست از کنارم رد شد

 

لبریز شکست هم‏چنان می ‏گردم
دیوانه و مست هم‏چنان می‏ گردم
در شهر شما در به در انسان‏م
خورشید به دست هم‏چنان می ‏گردم

  

هم رود خراب و مست راه افتاده

هم کوه عصا به دست راه افتاده

یک لحظه گذشتی از کنار دنیا

دنبال تو هر چه هست راه افتاده


سردم شده است و از درون می سوزم

حالا شده کار هر شب و هر روزم

تو شعر مرا بپوش سرما نخوری

من دکمه ی این قافیه را می دوزم

 

ای پر از عاطفه در قحط محبت با من

کاش می شد بگشایی سر صحبت با من

هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا

درد تنهایی و بی برگی و غربت با من

از خروشانی امواج نگاهت دیریست

باد نگشوده لبش را به حکایت با من

خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال

آسمان دور شد از روی حسادت با من

بعد از این شور غزل های شکوفا با تو

بعد از این مرثیه و غربت وحسرت با من

گر چه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند

داغ چشمان تو تا روز قیامت با من


هر شب به هوای دیدنت از خوابی
آسیمه دویده ام به خوابی دیگر !



تاريخ : پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392 | 12:5 بعد از ظهر | نویسنده : صریر

 

علي احمد سعيد اسبر معروف به آدونيس ، سال 1930در روستای قصابين ، از روستاهای شهر تاريخی لاذقيه در سوريه متولد شد.
شاعر نام اين روستا را بارها و به ويژه در مجموعه شعر «مفرد به صيغه جمع» آورده است. سال 1950وارد دانشگاه دمشق شد و در رشته ادبيات عرب ليسانس گرفت.
سال 1956راهي بيروت شد و زندگی فرهنگی و شاعرانه ای را آغاز و به کمک يوسف الخال «مجله شعر» را منتشر  کرد.
سال 1968مجله «مواقف» را راه اندازی کرد که مکانی براي گرد هم جمع شدن شاعران و انديشمندان مشرق زمين و مغرب زمين شد. سال 1985نيز به دليل شرايط جنگ داخلي لبنان اين کشور را ترک کرده و راهي پاريس شد.
آدونيس سال  1974 جایزه همایش جهانی شعر در پیتسبرگ امریکا ، سال1986جايزه بزرگ بروکس، سال1994جایزه ناظم حکمت, سال 1997جايزه تاج طلايي شعر مقدونيه و سال 2011 جایزه گوته را از آن خود ساخت.
نام اين شاعر معروف سوري چند سالي است در ليست نامزدهاي دريافت جايزه ادبي نوبل مي درخشد؛ اما هر سال به دلايلي ، اين جايزه به او داده نمي شود.
علي احمد سعيد اسبر، دکترای خود را از دانشگاه «سنت ژوزف» دريافت کرد و کتاب بحث برانگيز «ايستا و پويا»، پايان نامه دکترای وی بوده است.
نخستين شعرها، برگهايی در باد، ترانه هاي مهيار دمشقی ، زماني ميان خاکستر ، این است نامم، مفردی به صیغه جمع ، شهوتی که در جغرافیای ماده پیش می رود و گل سرخ از جمله کتابهای اوست و برخي از کتابهاي تحقيقاتي وي مثل «پيش درآمدي بر شعر معاصر عرب» و «ترانه هاي مهيار دمشقي» و نیز کتاب عاشقانه " عشق به من می گوید" او به زبان فارسي ترجمه و منتشر شده است.

آخرین نوشته او: نمایشنامه "خون هم اغواست. نمایشی فراتر از نمایشنامه‌های شکسپیر.

تالیفات منثور او عبارتند از : درآمدی بر شعر عرب، زمان شعر، ثابت و متحول، تصوف و رئالیسم، نظام و کلام، متن قرآن و چشم اندازهای نوشتن و همچنین ترجمه مجموعه های کامل سن ژون پرس و ایوبونفوا به عربی.

برخی آدونیس را ترکیبی از شاملو(زبان فخیم و تجربه های قدرتمندانه زبان)، فروغ فرخزاد(حالات و لحظه های زندگی روشنفکرانه معاصر) و سهراب سپهری(غرابت بیان و نُرم گریزی در تصاویر) دانسته اند.

دو قطعه  زیر از اوست:

 

اگر روزی سیاستمداران یک حرف بگویند جهان بهشت خواهد شد؛ 

اما اگر روزی فرا رسد که شعرا همه یک حرف بگویند 

دنیا به دوزخی وحشتناک بدل خواهد شد.

 

 

نیویورک

زنی است

در دستی پاره ی کاغذی برافراشته

که ما تاریخش می نامیم

و او آزادی اش می خواند

و با دستی دیگر

کودکی به نام زمین را

گلوی می فشارد...



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 | 5:54 بعد از ظهر | نویسنده : صریر

میلاد رحمه للعالمین، نیر اعظم دو عالم، صاحب خلق عظیم، رسول مهر و خرد، حضرت محمد مصطفی (ص) و آغاز هفته وفاق و وحدت مسلمین جهان مبارک باد!



تاريخ : سه شنبه بیست و چهارم دی 1392 | 5:36 بعد از ظهر | نویسنده : صریر
متأله حاج ملا هادی سبزواری در شرح اسرار دفتر ششم مثنوی عارف رومی گوید:

مشرب اهل الله دو گونه است:یکی کتمان اسرار،ویکی افشاء و عربده جویی کند.


شبلی فرماید :از آن جام که به منصور دادند بما نیز دادند،و او نوشید و عربده آغاز کرد و ما نوشیدیم و دم در کشیدیم ،و دیگری گوید که نه آن جام بود و الا تو هم عربده آغاز کردی.

(آیت الله حسن حسن زاده آملی)



تاريخ : جمعه بیست و دوم آذر 1392 | 1:12 قبل از ظهر | نویسنده : صریر

دل این سوره فجر


پشت این صبح مبین


به تفاسیر نگاه تو اگر گرم نبود


شب ظلمانی یخبندان را


هیچ از قالب تکرار زدن شرم نبود...

آه ای عالم ربانی عشق!


در کتابی ابدی


شرح منظومه ی بیداری ما را بنویس

 

سید حسن حسینی



تاريخ : دوشنبه سیزدهم آبان 1392 | 10:5 بعد از ظهر | نویسنده : صریر


ان لم یکن لکم دین فکونوا احراراً فی دنیاکم.

 

لبّ لباب پیام عاشورا، آزادگی است...

 

محرم فرصتی مناسب است تا آزادگی و بایسته های آن را به تمرین بنشینیم

که نه،


بایستیم...



تاريخ : دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 | 11:25 بعد از ظهر | نویسنده : صریر


... قومي گفتند از بهر آن كه ابراهيم را نمودند در خواب، كه فرزند را قربان كن، پس همه روز در ترويه و تفكر بود تا اين خواب از حق است يا شيطان... از اين جهت است كه آن روز را ترويه گويند، و ترويه - تفكر - باشد. 

پس شب عرفه ديگرباره او را نمودند، و روز عرفه بشناخت كه آن خواب، نموده حق است نه نموده شيطان. از اين جهت آن روز را عرفه نام نهادند و آن بقعه را عرفات. 


... و گفته‌اند كه ترويه از آب دادن است. يعني كه رب‌العزه روز ترويه چشمه زمزم [را] پديد كرد، و اسماعيل از آن آب سيراب شد، فسمي الترويه لذالك. 


و عرفات از آن است كه جبرئيل فرود آمد و ابراهيم را مناسك و مشاعر مي‌نمود، و ابراهيم پذيرفت، و مي‌گفت "قد عرفت، قد عرفت" پس بدين معني - عرفات - خواندند.

 

ضحاك گفت: آدم كه به زمين آمد به هندوستان فرود آمد و حوا به جده، و هر دو يكديگر را مي‌جستند تا به عرفات به يكديگر رسيدند، و يكديگر را و شناختند، از اين جهت او را عرفات گويند. 


و گفته‌اند كه اعتراف آدم به گناه خويش در اين روز بود اندر آن بقعه، و از خداوند - عزوجل - مغفرت خواست به آن كه گفت: "ربنا ظلمنا انفسنا" 
و مردم نيز كه به آن موقف رسند اتباع سنت آدم را، همه به گناه خويش معترف شوند، و تضرع و زاري كنند، پس عرفه و عرفات از - اعتراف - گرفته‌اند، يعني كه گناهكاران در آن موقف ايستاده به گناه خويش معترف شوند. 


و گفته‌اند كه عرفات از آن است كه دوستان خداي آن روز در آن موسم بر يكديگر رسند و يكديگر را بشناسند. 



هر كه به پاي رود،‌كعبه را زيارت كند و هر كه به دل رود كعبه به زيارت وي مي‌شود.

 

حج عوام و حج خواص: 
عوام به نفس رفتند، در و ديوار ديدند، خواص به جان رفتند، گفتار و ديدار يافتند. 
او كه به نفس رود رنج يابد و زيان باز كشد، تا گرد كعبه برآيد. 
و اين كه به جان رود، بيارامد و بياسايد، و كعبه خود گرد سرايش برآيد. 

 هر كه به پاي رود كعبه را زيارت كند و هر كه به دل رود كعبه به زيارت وي مي‌شود 
جبرئيل فرود آمد و ابراهيم را مناسك و مشاعر مي‌نمود، و ابراهيم پذيرفت و مي‌گفت: "قد عرفت، قد عرفت" پس بدين معني آنجا را عرفات خواندند .


عرفه و عرفات از اعتراف گرفته‌اند، يعني كه گناهكاران در آن موقف ايستاده به گناه خويش معترف شوند...

            تفسیر کشف الاسرار رشیدالدین میبدی



تاريخ : دوشنبه چهارم شهریور 1392 | 10:6 بعد از ظهر | نویسنده : صریر

 

 

فیض بوک

در خانه ما رونق اگر نیست صفا هست» ؛ اما کسی از بنده نپرسیده چرا هست؟! / یک علتش این است که در کوچه پشتی، همسایه فرهیخته‌ای مثل شما هست! / یک علتش آن است که در هیچ مکانی ؛ آن‌قدر صفا نیست که در خانه ما هست / کمبود نداریم در این خانه که هر قدر؛ لازم بشود داخل این خانه هوا هست / از حیث ادای صدقه هیچ غمی نیست ؛ از بس که سر راه تو انواع گدا هست / صد شکر خدا را که در این خانه شب و روز ؛ هر چند غذا نیست ولی میل غذا هست / ما بنده اوییم، نه بند شکم خویش ؛ خرما هم اگر نیست، غمی نیست خدا هست / در خانه ما مثل شما ملت ایران ؛ از چاپ یکم تا صد و هشتادم «دا» هست / دنیا به دو قسمت شده تقسیم، که هر کس، خواننده «دا» و «من او» نیست یا هست / شادیم که در یاد شماییم به هر حال ؛ چون مرغ که در شادی و هنگام عزا هست / هر بار به عذری نرسید از تو پیامی! ؛ تی پاکس چه کاره‌ست، اگر باد صبا هست؟! / هر چند جزایی نشود شامل حالی ؛ آن‌قدر مهم نیست قوانین جزا هست!

 

ناصر فیض

 

 کلید روحانی

درد و درمان، کلید روحانی

سخت و آسان، کلید روحانی

خضر دوران، جناب روحانی

آب حیوان، کلید روحانی

مرد و زن هر دو عاشقش هستند

حور و غلمان، کلید روحانی

دست رعیت کلید روحانی

دست سلطان کلید روحانی

نرسد ناگهان - زبانم لال -

دست شیطان کلید روحانی

در تمامی عرصه‌ها بی‌شک

مرد میدان، کلید روحانی

به نبرد ایستاده لشگر قفل

با دو گردان کلید روحانی

از عبایش طلوع کرد شبی

ماه تابان، کلید روحانی

توی دستش گرفت و بالا برد

گفت: هان! هان! کلید روحانی

بچه از روبه‌روی تلویزیون

گفت: مامان! کلید روحانی!

رضا احسان پور 


لادن و آهن

ای دل آفت نشین زرد من

ای درون زار خارا گرد من

 

ای هواهای به نفس آلوده ام

ای زشهوت پیکر فرسوده ام

 

کشور آنان کجا و ما کجا

ما کجای شهریم و آنان ناکجا

 

ما وبای گفت و گو داریم و بس

ما جذام جست وجو داریم و بس

 

بت پرست پار و پیراریم ما

مرده ریگ راه مرداریم ما

 

دیگران را چشم بندی می کنیم

چند چشمه خود پسندی می کنیم

 

جمع می بندیم با اضداد خود

هندسی شکلیم در ابعاد خود

 

جانورهایی غم انگیزیم ما

گربه های عصر چنگیزیم ما

 

دانه می جوییم از طرح سبوس

صبح می خواهیم از عکس خروس

 

دائما در فکر نسلی برتریم

در پی سیاره ای آن ورتریم

 

ما به سمت محو لادن می رویم

ما به سمت کوه آهن می رویم

احمد عزیزی

 


دویست و شیشم

رستم پی تو به راه رفته/ خان‌ها همه اشتباه رفته

بیژن! عقبت به چاه رفته/ با تو گاگارین به ماه رفته

رویای تو در دل پریشم /محبوب دلم دویست و شیشم

آکنده ز منطق ارسطو/ تودوزی تو پر پرستو

ای ظاهر تو چراغ جادو/ چون که دمِ در بده، بیا تو

امروز که بنده در آفیشممحبوب دلم دویست و شیشم

ای رفته به قله‌ی دماوند!/ ای بر تو نگاه کوه الوند!

ای داده ژکوند بر تو لبخند!/ من می‌خرمت فقط بگو چند؟

ای وای که با تو من چی می‌شممحبوب دلم دویست و شیشم

ای ناز چراغ و پاک شیشه!/ از دوری تو دلم پریشه

بهتر ز تو در جهان نمی‌شه/ ای عمر گارانتییت همیشه!

یک عمر تو بسته‌ای به ریشممحبوب دلم دویست و شیشم

ای کشته‌ی تو خود اوناسیس!/ از هجر تو دیده‌ها همه خیس

گر قافیه شد غلط بگو «هیس»/ چون نمره‌ی تو دهد دلم بیس

من تا به ابد تو را سریشممحبوب دلم دویست و شیشم

ای جان پسر! شنو تو این را/ این در فن خودرو آخرین را

تیک آف مزن تو این چنین را/ ویراژ مده تو نازنین را

از کار تو سخت دل پریشممحبوب دلم دویست وشیشم

قربان قد و قر و غمیشت/ جانم به فدای قوم و خویشت

مُردم ز نگاه پر ز نیشت/ هر روز من آمدم به پیشت

امروز خودت بیا به پیشممحبوب دلم دویست و شیشم

تا آخر عمر یار من باش/ هر روز فقط کنار من باش

براقی روی تار من باش/ خواهی تو بیا سوار من باش

با دست خودت بزن پولیشممحبوب دلم دویست و شیشم

ای شاخه نبات شعر حافظ!/ سربی و بژ و سیاه و قرمز!

در قلب تمام خلق نافذ! / در آخر کار در پرانتز

با تو؛ نه به فکر جان خویشم  محبوب دلم دویست و شیشم

نادر ختاییان

 

مثنوی مترو

مترو ای ماوای ما بی چیزها
می‌بری هر روز ما را ناکجا
هرکجایی که رئیست پا دهد
کاش ما را در دل تو جا دهد
مترو یار هر که از یاری برید
با فشارش جامه ی مارا درید
از فشار قبر گاهی بدتر است
هل نده، آخ! بینیم لای در است
وارد واگن شدن کاری خفن
زور خر می خواهد و دستی بزن
دست و پایم عضوی از مردم شده
کیف و کفش و دست و پایم گم شده
بغض من له شد، فغان از درد و غم
کفش یارو گیر کرده در یقم
تهویه ها go to hell,oh my God
آتش است این بادو وانگه نیست باد
آتش افتاده به جان خرمنم
خر منم،آی خرمنم،آی،خر،منم
دستگیره،دست واگنهای پیر
دستگیر بی کسان،دستم بگیر
مترو یک بازار سیارو بزرگ
می فروشد یک نفر گوسفندو گرگ
پوستر شاه و بی بی،حتی وزیر
میوه و سبزی،لباس رو وزیر
کفش و مسواک و سوسیس بندری
پوشک و چیپس و جوراب و بربری
توی مترو گشته روشن دیده ام
شخصیت های فراوان دیده ام
دیده ام اشخاص مطرح در جهان
لینچان و یانگوم،شرک،ایکیوسان
کاکرو،جیمبو،خپل،اسفندیار
دکتر ارنست،بیگلی بیگلی،مورچه خوار
خط یک،نه،خط دو،نه،لعنتی
من شدم بین خطوط خط خطی
گرچه از مترو سخن ها در سر است
می روم چون ایستگاه آخر است
آخر خط ناقه در گل مانده است
یک سوال سخت در دل مانده است
مبدا و مقصد فقط پایانه هاست
ما نفهمیدیم آغازش کجاست

واگنش می خوارد و در آن کک است

ایستگاه آخرش کهریزک است

صابر قدیمی

 

(اصلاح!)

 

بهر اصلاح صورت وســـر خویش        رفتـــــــــه بودم دکـــــــان سلمانی

چشم بـد دور ، دکّه ای دیــــــــــدم         از سیاهــــــی چو شام ظلمـــــانی

سقف دکّـــــان به حـــــال افتـــادن         در ودیــــــــــوار ، رو بـــه ویرانی

عکسهــــــا بود هر سو آویـــزان         همـــــــه در حـــــــال نیمه پنها نی

یکطرف عکس مجلس مختــــــار          یک طـــرف عکس مسلم وهانی

یک طرف عکس رستم دستـــــان          یکســــــــــــــــو افراسیاب تورانی

یکطرف عکس حضــــرت بلقیس          روی قالیچـــــــــــــــه ی سلیمـانی

دو ســـه تن مشتری در آن حفره          مجتمع گشته همچـــــــــــو زندانی

پیرمردی گرفتــــه تیــــغ به دست         همچــــــــــو جلّاد عهــــــد ساسانی

نوبت مــــــن رسیــــــد وبنشستم           زیر دستش به صــــــــــد پریشانی

لنگی انداخت دور گــــردن مــــن          چون رسن بر گلــــــوی یک  جانی

دیدم آیینه ای مقابــــــــــل خویش          قاب آیینه بـــــــــــــــود سیمــــــانی

اندر آیینه عکــــــــس خــود دیدم           خارج از شکـــــل و وضع انسانی

چشمهـــا چپ ، دهان کج وکوله           چهره چون گیـــــــــوه ی سینجـانی

گفت : برگو سرت چه فــرم زنم؟           بابلی، آملی ، خراســــــــــــــــانی

جوشقــانی ، ابر قــویی ، رشتی            کهبدی ، بن سعـــــودی ، آلمــــانی

گفتمش: هرچه میل سر کاراست          هـــــــــــــر طریقی صلاح می دانی

گفت: شغل تو چیست؟ گفتم: من           شاعــــرم ، شهــــــره در سخندانی

گفت : آری همین هنرکافی است           از برای نـــــــــــــــــــــــژاد ایرانی!

دست بر شانه برد وشد مشغــول           در ســـــــــــر من به شانه گردانی

چنـــــــــد مویی که داشتم بر سر           همــــــــــــه را ریخت روی پیشانی

گفت : این فــــــــرم بوده از اوّل           ســــــــــــــــــــر میرزا حبیب قاآنی!

پس ازآن زد به سمت چپ مویم            گفت : این هــــم کلیم کاشــــــانی!

به سوی راست بـــرد و بــا خنده           گفت: این است فرم خاقــــــــــانی!

پس به بالا کشــاند مویم  وگفت:           بارک الله عبیـــــــــــد زاکــــــــانی!

بعد ازآن ریخت جملـه را در هــم           گفت :  این هـــــــم  حسینقلیخانی!

تیــغ را بر گرفت ومشتی مــوی            از ســـــــــر من بزد بـــــه آســا نی

گفت: حقّــــا که شد قیافه ی تــو           عینهــــــــو چون رجال روحــــــانی

روز آدینه ســـــــــــــر تراشیدن            مستحب است در مسلمــــــــــــــانی

الغــــــــــرض تا به خود بجنبیدم            رفت مـــــویم به عــــــــــــــالم فانی

ســرم از زیر تیــــــغ او در رفت           پاک وپاکیزه صاف ونـــــــــــورانی...!

ابوتراب جلی



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم تیر 1392 | 0:0 قبل از ظهر | نویسنده : صریر

آن كه مرده است زماني واقعيتي بوده است و حالا كه نيست و اصلا نيست، يك چهره‌ي خيالي از او داريم، يك طرح انتزاعي كه خود وامي‌ست از همان واقعيتي كه زماني وجود داشته است. يعني كسي كه هستي واقعي‌اش را، و يا واقعيت بودنش را ترك كرده تا موجود ديگري باشد، تا در ميان ما نوع ديگري از بودن را ادامه دهد.

مثل شعر که پیش از شعر بودن و شعر شدن یعنی پیش ازآنکه به دفتر من بیاید جایی میان واقعیتها وجود داشت، دیده می شد، لمس می شد و جابه جا می شد. عینی بود و ذات داشت. هستی واقعی اش را که ترک کرد و به عبارتی دنیای واقعیتها را که ترک کرد چهره ای دیگر گرفت و چیزی دیگر شد؛ آمد روی کاغذ و میان کلمه ها. مثل کلمه و آنچه کلمه و صورت مادی اش را ساخته است. مثل آب که به خاطر زندگی لغتی اش، زندگی دریایی اش را ترک می کند.

این هر سه در ماوراء مسکن دارند. مرده، شعر، کلمه.

هر سه برای اینکه موجود دیگری بشوند از .جود قبلی شان جدا شده اند. هر سه ماورائی شده اند...

                                       یدالله رویایی




تاريخ : دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392 | 2:53 بعد از ظهر | نویسنده : صریر

گاهی تو حتی...                                                                            

               لب به سخن نگشوده ای...

                                  و من...

                                         به پایان آنچه خواهی گفت...

                                                                              رسیده ام!