چه کم داری ای دل؟
چه كم داري اي دل كه غم داري اي دل؟
چو غم داري اي دل چه كم داري اي دل؟
بدين بي نيازي سزد گر بنازي
به جامي كه برتر ز جم داري اي دل
خوشا دردمندي كه درمان نجويد
كه هم درد و درمان به هم داري اي دل
چو ني چند مي نالي از بينوايي
كه صد نينوا زير و بم داري اي دل
مكن شكوه بي ثباتي ز دوران
به شكري كه نقش قلم داري اي دل
نمردند عشاق و هرگز نميري
اگر عشق را محترم داري اي دل
ز سرمايه جاوداني تو را بس
كه هستي و رنگ عدم داري اي دل
صمد را به جان بندگي كن مبادا
كه در آستينت صنم داري اي دل
حمید سبزواری
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۱ ساعت ۱۱:۳۶ ب.ظ توسط صریر
|
عشق آمدست از آسمان، تا خود بسوزد بی امان