به بهانه روز بزرگداشت مقام زن


تقدیم به ارادتمندان حضرت کوثر، چشمه فزاینده فضایل و حماید،

 فرزند رسالت، مادر عصمت، همسر ولایت ، زهرای مرضیه (س)


مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل

چو از عشق آیدم هم قال و هم قیل

 

مفاعیلن مفاعیلن فعولن

خوشا آن دم که آمد نغمه "کن"

 

مصور خاک را عنبرفشان کرد

تو را از آن زمان جان جهان کرد

 

تو را اعجاز خلقت می توان گفت

سزاوار است نیکان را شوی جفت

 

به شیرینی ز لیلی گوی بردی

ز عطر حور جنت بوی بردی

 

مهین بانوی افلاکی و بر خاک

غزالی زیرک و چالاک و بی باک

 

به دستت مهد گیتی جنب جنبان

همه اغیار، کودک در دبستان

 

فروغ نرگس شهلای تو هور

نیارد کس شدن زین مشعله دور

 

به سینه مجمری پردود داری

به صبر و مهر، تار و پود داری

 

تبسم، حلیه لعل خوشابت

نهان از غیر، سیلاب گلابت

 

به گاه دل بریدن هاجری تو

به گاه دلنوازی، دلبری تو

 

گهی جان را به مسلخ می سپاری

پسر را تا به مذبح در کناری

 

به خاره، ساره ی سارای سرسخت

زنی در تشنه کامی خنده بر بخت

 

حدیثت عالم آرای جهانی است

کلامت رستخیز ناگهانی است

 

نجابت مریمی و پاک و عذرا

به پیشانی تفاسیرت مبینا

 

سعاد و ورقه و ویسی و لیلا

تو وامق، رابعه، شیرین، زلیخا

 

غزل، چامه، دوبیتی و قصاید

مسمط، توشه ی برصیص عابد

 

فدای لمحه ی عاشق گدازت

به قربان دل پرسوز و سازت

 

دهانت بسته و فریاد داری

به خیلت خسرو و فرهاد داری

 

وجاهت هم ملاحت هم طراوت

سماحت هم بلاغت هم فصاحت

 

تو آراینده ی سیمی و هم زر

تو خود هم باده و ساقی و ساغر

 

دلی بی عشق تو آسوده هیهات!

یلان را آهویی بربوده هیهات!

 

شبان را روی تو چون روز کرده

نگاهت شعله را مرموز کرده

 

عروس حجله گاه آفرینش

محل اجتماع شور و بینش

 

جهان بی تو فسرده، سرد و خاموش

برای نیستی بگشوده آغوش

 

اگر رمز آشنایی یک اشارت

تو را زین مثنوی باشد کفایت

 

خطاب "کلمینی یا حمیرا"

تو را بنشانده بر فرق ثریا

(تهمینه طاهردل)

اشعار جلیل صفربیگی


من نام کسی نخوانده ام الا تو

با هیچ کسی نمانده ام الا تو

عید آمد و من خانه تکانی کردم

از دل همه را تکانده ام الا تو


کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند

چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران که می بارد شما را تر کند

 

امسالم و پیرارم و پارم رد شد

از شهر جوانی ام قطارم رد شد

مانند زنی سبزه  بهار عمرم

زنبیل به دست از کنارم رد شد

 

لبریز شکست هم‏چنان می ‏گردم
دیوانه و مست هم‏چنان می‏ گردم
در شهر شما در به در انسان‏م
خورشید به دست هم‏چنان می ‏گردم

  

هم رود خراب و مست راه افتاده

هم کوه عصا به دست راه افتاده

یک لحظه گذشتی از کنار دنیا

دنبال تو هر چه هست راه افتاده


سردم شده است و از درون می سوزم

حالا شده کار هر شب و هر روزم

تو شعر مرا بپوش سرما نخوری

من دکمه ی این قافیه را می دوزم

 

ای پر از عاطفه در قحط محبت با من

کاش می شد بگشایی سر صحبت با من

هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا

درد تنهایی و بی برگی و غربت با من

از خروشانی امواج نگاهت دیریست

باد نگشوده لبش را به حکایت با من

خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال

آسمان دور شد از روی حسادت با من

بعد از این شور غزل های شکوفا با تو

بعد از این مرثیه و غربت وحسرت با من

گر چه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند

داغ چشمان تو تا روز قیامت با من


هر شب به هوای دیدنت از خوابی
آسیمه دویده ام به خوابی دیگر !