آدونیس (سپهری + شاملو + فرخ زاد)
علي احمد سعيد اسبر معروف به آدونيس ، سال 1930در
روستای قصابين ، از روستاهای شهر تاريخی لاذقيه در سوريه متولد شد.
شاعر نام اين روستا
را بارها و به ويژه در مجموعه شعر «مفرد به صيغه جمع» آورده است. سال 1950وارد
دانشگاه دمشق شد و در رشته ادبيات عرب ليسانس گرفت.
سال 1956راهي بيروت
شد و زندگی فرهنگی و شاعرانه ای را آغاز و به کمک يوسف الخال «مجله شعر» را منتشر کرد.
سال 1968مجله «مواقف»
را راه اندازی کرد که مکانی براي گرد هم جمع شدن شاعران و انديشمندان مشرق زمين و
مغرب زمين شد. سال 1985نيز به دليل شرايط جنگ داخلي لبنان اين کشور را ترک کرده و
راهي پاريس شد.
آدونيس سال 1974 جایزه همایش جهانی شعر در پیتسبرگ امریکا ،
سال1986جايزه بزرگ بروکس، سال1994جایزه ناظم حکمت, سال 1997جايزه تاج طلايي شعر
مقدونيه و سال 2011 جایزه گوته را از آن خود ساخت.
نام اين شاعر معروف
سوري چند سالي است در ليست نامزدهاي دريافت جايزه ادبي نوبل مي درخشد؛ اما هر سال
به دلايلي ، اين جايزه به او داده نمي شود.
علي احمد سعيد اسبر،
دکترای خود را از دانشگاه «سنت ژوزف» دريافت کرد و کتاب بحث برانگيز «ايستا و
پويا»، پايان نامه دکترای وی بوده است.
نخستين شعرها،
برگهايی در باد، ترانه هاي مهيار دمشقی ، زماني ميان خاکستر ، این است نامم، مفردی
به صیغه جمع ، شهوتی که در جغرافیای ماده پیش می رود و گل سرخ از جمله کتابهای اوست
و برخي از کتابهاي تحقيقاتي وي مثل «پيش درآمدي بر شعر معاصر عرب» و «ترانه هاي
مهيار دمشقي» و نیز کتاب عاشقانه " عشق به من می گوید" او به زبان فارسي
ترجمه و منتشر شده است.
آخرین نوشته او: نمایشنامه "خون هم اغواست. نمایشی فراتر از نمایشنامههای شکسپیر."
تالیفات منثور او عبارتند از : درآمدی بر شعر عرب، زمان شعر، ثابت و متحول، تصوف و رئالیسم، نظام و کلام، متن قرآن و چشم اندازهای نوشتن و همچنین ترجمه مجموعه های کامل سن ژون پرس و ایوبونفوا به عربی.
برخی آدونیس را ترکیبی از شاملو(زبان فخیم و تجربه های قدرتمندانه زبان)، فروغ فرخزاد(حالات و لحظه های زندگی روشنفکرانه معاصر) و سهراب سپهری(غرابت بیان و نُرم گریزی در تصاویر) دانسته اند.
دو قطعه زیر از اوست:
اگر روزی سیاستمداران یک حرف بگویند جهان بهشت خواهد شد؛
اما اگر روزی فرا رسد که شعرا همه یک حرف بگویند
دنیا به دوزخی وحشتناک بدل خواهد شد.
نیویورک
زنی است
در دستی پاره ی کاغذی برافراشته
که ما تاریخش می نامیم
و او آزادی اش می خواند
و با دستی دیگر
کودکی به نام زمین را
گلوی می فشارد...
عشق آمدست از آسمان، تا خود بسوزد بی امان