غزل نی محزون شهریار و استقبال شبان...

امشب اي ماه به درد دل من تسکيني
آخر اي ماه تو همدرد من مسکيني
کاهش جان تو من دارم و من مي دانم
که تو از دوري خورشيد چها مي بيني
تو هم اي باديه پيماي محبت چون من
سر راحت ننهادي به سر باليني
هر شب از حسرت ماهي من و يک دامن اشک
تو هم اي دامن مهتاب پر از پرويني
همه در چشمه مهتاب غم از دل شويند
امشب اي مه تو هم از طالع من غمگيني
من مگر طالع خود در تو توانم ديدن
که توام آينه بخت غبار آگيني
باغبان خار ندامت به جگر مي شکند
برو اي گل که سزاوار همان گلچيني
ني محزون مگر از تربت فرهاد دميد
که کند شکوه ز هجران لب شيريني
تو چنين خانه کن و دلشکن اي باد خزان
گر خود انصاف کني مستحق نفريني
کي بر اين کلبه طوفان زده سر خواهي زد
اي پرستو که پيام آور فرورديني
شهريارا گر آئين محبت باشد
چه حیاتی و چه دنياي بهشت آئيني
شهریار
************************
امشب اى ماه کجایى که دلم غمگین است
دیده بگشا که مرا آمدنت تسکین است
تو که هم صبحت تنهایى شبهاى منى
پس کجا مانده اى امشب که سحر نزدیک است؟
آمدى دیرچرا ؟ اى که رخت تسکین است
نکند قلب تو هم زخمى و دل چرکین است
عارضت سرخ چرا گشته ؟چرا دلگیرى؟
مونس من چه شده؟از چه دلت خونین است
با که گویم سخن از درد که بیدار بود؟
آخر اى رحم خدایا ! چه دلم سنگین است
چه شد اى قافله عمر کجا واماندى؟
خسته ام وقت سفر کردن این مجنون است
رو "شبان" بار سفر بند که اینک دنیا
بى وفایی ست که خود مستحق نفرین است٠٠٠
مهدی صارمی (شبان)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۹۴ ساعت ۴:۴۱ ب.ظ توسط صریر
|
عشق آمدست از آسمان، تا خود بسوزد بی امان